![]() |
![]() |
|
|
خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد. خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد.
قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه حرف می زد! رو به خانم گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم.
خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد. قورباغه به او گفت؛ نذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را بگویم. هر آرزویی که برایت برآورده کردم، ۱۰ برابر آنرا برای همسرت برآورده می کنم!
خانم کمی تامل کرد و گفت؛ مشکلی ندارد.
آرزوی اول خود را گفت؛ من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم.
قورباغه به او گفت؛ اگر زیباترین شوی شوهرت ۱۰ برابر از تو زیباتر می شود و ممکن است چشم زن های دیگر بدنبالش بیافتد و تو او را از دست دهی.
خانم گفت؛ مشکلی ندارد. چون من زیباترینم، کس دیگری در چشم او بجز من نخواهم ماند. پس آرزویش برآورده شد.
بعد گفت که من می خواهم ثروتمند ترین فرد دنیا شوم. قورباغه به او گفت شوهرت ۱۰ برابر ثروتمند تر می شود و ممکن است به زندگی تان لطمه بزند.
خانم گفت؛ نه هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من است. پس ثروتمند شد.
آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرایی برآورده کرد.
خانم گفت؛ می خواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم!
نکته اخلاقی: خانم ها خیلی باهوش هستند. پس باهاشون درگیر نشین.
قابل توجه خواننده های مونث؛ اینجا پایان این داستان بود. لطفاً صفحه را ببندید و برید حالشو ببرید.
. . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . مرد دچار حمله قلبی ۱۰ برابر خفیف تر از همسرش شد
|
|
+ نوشته شده در
88/06/11ساعت 22:44 توسط مریم جونی |
|
|
هميشه به من مي گفت زندگي وحشتناک است ولي يادش رفته بود که به من مي گفت تو زندگي من هستي روزي از روزها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت به اندازه خورشيد در اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا باراني بود و خورشيدي در اسمان معلوم نبود شبي از شبها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت به اندازه ستاره هاي اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا ابري بود وستاره اي در اسمان نبود خواستم براي از دست دادنش قطره اي اشک بريزم ولي حيف تمام اشکهايم را براي بدست اوردنش از دست داده بودم
روزي تمام احساسات آدمي گرد هم جمع مي شن و قايم موشک بازي ميکنن ديوانگي چشمميذاره همه مي رن غايم ميشن تنبلي اون نزديکا قايم ميشه حسادت ميره اون ور قايم ميشه عشق مي ره پشت يه گل رز ديوانگي همه رو پيدا مي کنه به جز عشق حسادت عشق رو لو ميده و به ديوانگي ميگه که رفت پشت گل رز عشق نمياد بيرون ديوانگي هرچي صدا مي زنه عشق بيا بيرون ديوانگي هم يه خنجر ور ميداره همينطور رز رو با خنجرش مي زنه تا عشق پيدا بشه يک دفعه عشق ميگه آخ چشمو کور کردی ديوانگي اشک مي ريزه به دست و پاي عشق بهش مي گه من چشم تو رو کور کردم تو هر کاري بگي من انجام ميدم عشق فقط يک چيز از اون می خواد بهش مي گه با من هم درد شو از اون وقت به بعد ديوانگي هم درد عشق کور شد و بس
سرکلاس دو خط سياه موازي روي تخته کشيد!! خط اولي به دومي گفت ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم ..!! دومي قلبش تپيد و لرزان گفت : بهترين زندگي!!! در همان زمان معلم بلند فرياد زد : " دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند" و بچه ها هم تکرار کردند: ....دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند مگر آنکه يکي از آن دو براي رسيدن به ديگري خود را بشکند !!
|
|
+ نوشته شده در
88/04/24ساعت 15:36 توسط مریم جونی |
|
|
خواب دیده بود: در ساحل دریا و در حال قدم با خدا ! روبرو.درپهنه ی اسمان صحنه هایی از زندگی اش به نمایش در می آمد. متوجه شد که در هر صحنه دو جا ی پادر ماسه فرو رفته است.یکی جای پای او و دیگری جای پای خدا. وقتی آخرین صحنه از زندگی اش به نمایش در آمد،متوجه شد که خیلی اوقات در مسیر زندگی او فقط یک جای پا بود. همچنین متوجه شد که ان اوقات سخت ترین لحظات زندگی او بوده است. این واقعا او را رنجاند و از خدا درباره ی ان سوال کرد:"خدایا تو گفتی چنان چه تصمیم بگیرم که با تو باشم ،همیشه همراه من خواهی بود. ولی من متوجه شدم که در بدترین شرایط زندگیا م فقط یک جا ی پاست .نمی فهمم چرا در مواقعی که بیشترین احتیاج را به تو داشتم مرا تنها گذاشتی؟" خدا باسخ داد:"فرزند عزیز و گرانقدر،من تو را دوست دارم و هیچ وقت تنهایت نمی گذارم .زمان هایی که تو در ازمایش و رنج بودی،وقتی تو فقط یک جای پا می بینی ، من تو را به دوش گرفته بودم." |
|
+ نوشته شده در
87/12/23ساعت 20:38 توسط مریم جونی |
|
|
مداد و خود نویس....... خود نویس گفت روزی با مداد کیستی این تیره مغز بی سواد ؟ مهملی پرتی شلی بی حاصلی چوب خشکی بی خودی زشتی ولی چون مداد این ها شنید از خود نویس گفت: خیلی سخت می گیری رئیس.............! کار اصلی نیست جوهر داشتن سر ز نقره گیره از سر داشتن گر مدادی گم شود از کودکی می خرد با پولکی دیگر یکی یک مداد مشکی خوب و نفیس بهتر از صد خود نویس بد نویس |
|
+ نوشته شده در
87/12/05ساعت 21:49 توسط مریم جونی |
|
|
اولش همه شکل هم هستیم
کوچولو و کچل حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است با اولین گریه بازی شروع میشه هی بزرگ می شیم بزرگ و بزرگتر اونقدر بزرگ که یادمون میره یه روز کوچولو بودیم دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست حتی صداهامون گاهی با هم می خندیم گاهی به هم! اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده : واسه بردن بازی روی نیمه ی دوم نمی شه خیلی حساب کرد گاهی باید برای بردن بازی بین دو نیمه دوباره متولد شد! یک سال دیگه گذشت یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت یکی میگه یک سال بزرگتر شدم یکی میگه یک سال پیرتر شدم یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه. منم یک سال بزرگتر شدم ... یکسالی که نمی دونم توش واقعا تونستم « بزرگ » بشم یا نه ؟ ... تونستم با مشکلات خودم کنار بیام ؟ ... تونستم همونی باشم که هستم ؟ ... تونستم بعضی از عیب هام رو برطرف کنم ؟ ... تونستم کسی رو نرنجونم ؟ ... تونستم دل کسی رو شاد کنم ؟ ... نمی دونم ... باید فکر کنم ... شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم....ولی یکسال بزرگتر شدم...اونم خیلی سریع |
|
+ نوشته شده در
87/11/08ساعت 19:46 توسط مریم جونی |
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
87/09/21ساعت 17:39 توسط مریم جونی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
87/08/30ساعت 11:51 توسط مریم جونی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مریم هستم .دانشجوی رشته مهندسی شیلات , تو فصل سرد زمستون به دنیا اومدم عاشق ماه بهمنم چون بهمنی ام و تو وبلاگم هر چی که پیش بیاد می نویسم باتبادل لینکم موافقم اگه دوست دارید خبرم کنید.
|
|
RSS
|